آرمیتا و آناهیتاآرمیتا و آناهیتا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

ARMITA&ANITA

خدای من

  دیوارهای خالی اتاقم را از تصویرهای خیالی او پر میکنم خدای من زیباست خدای من رنگین کمان خوشبختیست که پشت هر گریه انعکاسش را روی سقف اتاق می بینم من هیچ ، با زبان کهنه صدایش نکرده ام و نه لای بقچه پیچ سجاده رهایش...       امشب تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک در " تو " خلاصه کرده ام ای کاش می شد یک بار تنها همین یک بار تکرار می شدی ... ...
13 بهمن 1391

خدایا

خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم ، اما نشانم نده مهربانا هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد ...   من از آن روز که دربند توام آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند در من از بس که به دیدار عزیزت شادم خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت تا بیایند عزیزان به مبارک بادم من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم به وفای تو کز آن روز که دلبند منی دل نبستم به وفای کس و در نگشادم تا خیال قد و بالای تو در فکر منست ...
13 بهمن 1391

خدایا ........

  حواست هست ؟! صدای هق هق گریه هام از گلوئی میاد که تو از رگش به من نزدیک تری ؟؟؟؟؟   این روزهــــایم به تظاهر می گذرد... تظاهر به بی تفاوتی، تظاهر به بی خیـــــالی، به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست... اما . . . چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش " دلم گرفته دلم تنگ است دلم گرفته از این همه کینه از این همه دروغ از این مردمان نامهربان و به ظاهر صادق و با وفا دلم گرفته از دست همه دلم گرفته ،‌دلم عجیب گرفته گوشه ای میشینم و حسرتها را مرور میکنم .... ... نمیدانم کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که دلتنگت...
13 بهمن 1391

روز میلاد

  رسيديم... اما نفس نفس زنان... يكسال است كه شب ها و روزها را به انتظار رسيدن به امروز گذرانديم ...آري گذرانديم ...تلخ و شيرين ...سخت و آسان ...گذشت...هرچه بود گذشت. چه روزهاي نفس گيري بود كه حتي هنوز هم يادآوريش نفس را در سينه ام حبس مي كند و من به اين فكر مي كنم كه چطور دوام آوردیم...چقدر سخت شروع شد و سخت تر ادامه پیدا کرد....چقدر تغییر کردیم...زندگیمان چقدر متحول شد که ما انتظار هیچ کدامش را نداشتیم ...چه روزهای پر استرسی بود... اما تمام شد... و امروز همان روز است که برای رسیدنش لحظه شماری کرده ایم... امروز روز میلاد است... روز آغاز بودن آرمیتا و آنیتای ما... بالاخره آرمیتا و آنیتای ما یک ...
13 بهمن 1391

ناگفته ها

  عزیز دلم  ماه ازگرمیه وجودت درکنارمون به سرعت گذشت و درآغازه ماه ازلمس کردن دوباره باتوبودن شوردوباره ی تازگی رودرمن میدمه ، حس نهال شدن جوانه ای که ازتوست وباتوست خیلی زیباست چون حاصل عشقی ناب و بی ریاست . آرمیتای نازم دخترمهربونم همیشه باهرنگاه نافذی که بهت میکنم احساس خوبی بهم دست میده احساس داشتن یه دخترکوچولو مثل احساس داشتن هرچی لطافت وزیباییست. همیشه فکرمیکنم توتکراردوباره منی ، نه ،، تکراربهتردوباره من . . توازنگاهت بهتربودن وبهترین شدن پیداست من عاشق نگاهتم .. راستی به نظرم چشم هات شبیه پدرته . با معصومیتی ذاتی ، با مهری اکتسابی . حتی وقتی بسته اند ناطق اند ! حتی وقتی خوابی . در آغوش که می گیر...
13 بهمن 1391

اگر...

دخترنازم میخوام بدونی اعتقادمن اینه ودلم میخوادتوام همیشه به یادداشته باشی که : آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا : اگر بسیار کار کند، می‌گویند احمق است ! اگر کم کار کند، می‌گویند تنبل است! اگر بخشش کند، می‌گویند افراط می‌کند! اگر جمعگرا باشد، می‌گویند بخیل است! اگر ساکت و خاموش باشد می‌گویند لال است!!! اگر زبان‌آوری کند، می‌گویند ورّاج و پرگوست ..! اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گویند ریاکاراست!!! و اگر نکند میگویند کافراست و بی‌دین .....!!! لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد ، و جز از خداوند نباید ازکسی ترسید. پس آنچه باش که دوست داری . . ...
13 بهمن 1391

زندگی

باید بدونی که زندگی تکرار نمیشه، یه بار فرصت داری، برای زندگی، برای عاشقی، برای لذت بردن ازش! زندگی فرصت بهت نمیده که عوضش کنی، زندگی بهت وقت اینو نمیده که چیزی رو تغییر بدی! شرایط خودش تغییر میکنه، چه بخوای چه نخوای اونی که باید برات پیش میاد! زندگیت رو رودخونه در نظر بگیر، سوار جریانش بشو و از پستی و بلندیش، شیب و تند و گاهی آهسته ای که داره لذت ببر! یادت باشه هیچ وقت نمیشه بر خلاف جهت آب شنا کرد. زندگی بهت فرصت تکرار نمیده، لحظه ها بر نمیگردن، هیچ وقت! تلاش کن واسه چیزی که میخوای اما هدفت رو بر پایه خواسته هات نذار، چون هیچ تضمینی نیست بهش برسی، و اون وقته که حسرت همین لحظات از دست رفته رو میخوری! نصیحت منو گوش کن، زندگی یه چی...
13 بهمن 1391

ببخش

ببخش مرا كه براي نگاهت كافي نبوده ام ببخش اگر دستانم ، براي نگاه داشتنت كوچك بود ببخش مرا اگر در قلبم جا شدي و ديگر براي هيچ جا نبود     اكنون كه مرده ام مرا ببخش اكنون كه عاشقم مرا ببخش ببخش مرا به خاطر تمام لبخند هايت كه عاشقم كرد و به خاطر تمام اشكهايم كه گرفتارت كرد ببخش اگر آنقدر با تو هم درد شدم تا درد هايت زياد شد   اكنون كه ديگر نيستم مرا ببخش! اكنون كه از ياد برد ه اي با تو زيسته ام مرا ببخش مرا ببخش اگر نامت را زياد مي خواندم و يا اگر زياد در پيش تو مي ماندم آنقدر كه حوصله ات را سر ميبردم ..   اكنون كه نمي خند...
13 بهمن 1391

دل تنگ

چقدر دلم برايت تنگ شده آنقدر که فقط نام زيباي تو در آن جاي مي گيرد عزيز من ، قلب من   اي کاش مي شد اشک هاي طوفاني ام را قطره قطره جمع کرد تا تو در درياي غم آلود آن غروب چشمانم را نظاره کني اي کاش مي شد فقط يک بار فرياد بزنم دوستت دارم و تو صدايم را مي شنيدي نمي دانم چطور ، کجا و چگونه بايد به تو برسم؟ اي کاش به جاي عکس زيبايت وجود نازنينت پيش رويم بود و حرف هاي نا گفته ام را مي شنيدی به راستي که تو اولين عشق راستينم هستي شايد در گذشته هرگز اينچنين عاشق نشده بودم اما؛ حال خوب مي دانم که فقط با شنيدن نام زيبايت چشمانم بي اختيار مي بارد اي اميد آخرينم بدان که هر روز ، هر ساعت و هر لحظه به در گاه آفريدگار تو دعا مي کنم تا فقط ي...
13 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ARMITA&ANITA می باشد